روانشناسی دین - قسمت هفتم

[ خدا به عنوان یک حقیقت روانی]
همان طور که قبلآ ذکر شد یونگ به لحاظ فلسفی و معرفت شناختی،کانتی است و نسبت به وجود یک خدای قادر مطلق و عوالم قدسی لاادری است.و اگر به مسئله دین می پردازد نه به دلیل اعتقاد و علایق دینی و یا قبول خدای خیر مطلق و یا نداهای آسمانی بیرونی ، بلکه به دلیل خصلت و کارکرد طبیعی روح و روان بشر است که به این موضوعات علاقه مند است. " یونگ نسبت به موجودیت یک خدای برین لاادری است .می گوید که برای من پرسش در باب اینکه اصلآ خدایی وجود دارد یا خیر، پرسشی است بیهوده ،بیهوده است چون نگرش متافیزیکی یونگ در اساس کانتی است: " نقادی از دیدگاه شناخت شناسی امکان ناپذیر بودن شناخت خدا را ثابت می کند، ولی روان آدمی پا پیش می نهد و اعلام می کند که تجربه خدا وجود دارد . خداوند یک واقعیت روانی است که بی میانجی تجربه می شود.این مطلب در فهم اندیشه های یونگ اساسی است. تمامی اندیشه خدا استوار است بر تجربه ( انسان) ،نه بر موجودیت خدایی برین و انسان وار که به نظر وی دست نیافتنی است."(مورنو، ص 103،ترجمه داریوش مهرجویی) شاید از این سخنان و دیگر سخنان یونگ ناواقع گرایی دینی و انکار وجود خدا استنباط شود. اما چنین چیزی صحت ندارد. اوبه لحاظ معرفت شناختی، اثبات یا انکار خدا را غیر ممکن می داند و حتی منکر این نیست که در پس تجربه های دینی حقایقی نیز وجود داشته باشد. اما آنچه که به روان شناسی مربوط است ،بررسی خصلت و کارکرد دینی روان انسان و ضمیر ناخودآگاه و ثأثیر این تجربه های دینی در زندگی انسان هاست.یونگ به عنوان یک روان شناس تحلیلی و یک تجربه باور می گوید :" برای کسی که به اصالت تجربه قائل باشد ،هر گونه تجربه دینی به یک حالت مخصوص نفس بر می گردد."(یونگ، ص 71 روان شناسی و دین مترجم فؤاد روحانی) روان شناسی به این حالت مخصوص نفس و انگاره های درونی ناخودآگاه جمعی و تخیل خلاق و زاینده ی فرافکنی ها و تأثیرات آنها در زندگی انسان ها می پردازد.از نظر یونگ دگم های دینی انگاره های درونی ناآگاه جمعی اند و منشأ آنها را باید در ضمیر ناخودآگاه جست نه در خدای بیرونی که با فرافکنی به آنان منصوب می کنیم. از نظر یونگ دگم ها و احکام و عقاید دینی دلیل بر وجود یک خدای بیرونی نیست و دین به وسیله ی یک خدای بیرونی به ما داده نشده است ،بلکه فرافکنی نمادین ضمیر ناخودآگاه است. او معتقد است که علوم طبیعی هرگز و در هیچ نقطه ای از دنیا مدعی کشف یک خدا نشده اند، نقد شناخت ، عدم شناخت خداوند را نشان می دهد؛ ولی روح ،پا را فراتر می گذارد و تأکید می کند که خدا را تجربه کرده است . خداوند یک حقیقت روانی است ونمی تواند تجربه قابل دسترسی داشته باشد ."(یونگ، ص 84 مشکلات روانی انسان مدرن – ترجمه محمود بهفروزی ) می بینیم که یونگ بحث نظری راجع به خداوند را به منظورنفی یااثبات با دیدگاه معرفت شناختی خود رد می کند و از خداوند به عنوان یک حقیقت روان شناختی و نقش و کارکرد آن در زندگی انسان سخن می گوید."روان شناسی به عنوان علم نباید به ماهیت فردی تصویر الهی بپردازد، و تنها می بایست مطابق با واقعیت ها ،عملکرد مذهبی و تصویر خدا را به حساب آورد"(یونگ، روح و زندگی ص 394 ،ترجمه دکترلطیف صدقیانی) یونگ به تکرار در آثار مختلف خود از جمله کتاب های" روح و زندگی"، "مشکلات روانی انسان مدرن" ، "روان شناسی و دین " و"رویاها" تکرار می کند که مشاهدات او نوعی دلیل بر وجود خدا نیست، هر چند آن را نیز انکار نمی کند ،بلکه همانطور که پیش از این ذکر شد او از "تصویر خدا" و "انگاره های بنیادین روان " و نقش و کارکرد آن در زندگی انسان سخن می گوید. برای مثال او در کتاب روان شناسی و دین می گوید:" اگر تصور شود که مشاهدات من نوعی دلیل بر وجود خدا است، این اشتباه تأسف آوری خواهد بود .تنها چیزی که آن ها ثابت می کنند وجود یک صورت مثالی " تصویر خدا"است، و به عقیده من از لحاظ روان شناسی بیش از این چیزی درباره ی خدا نمی توان گفت."(یونگ، ص 67 روان شناسی و دین،ترجمه،فواد روحانی) تصویر و تصور خداوند پاسخ به عملکردی روان شناختی است وخداوند انگاره ی پیش – تعقلی و بنیادینی است که همواره همراه انسان است ،نه اینکه از بیرون توجه انسان را به خود جلب کرده باشد. به تعبیر دیگر اگرچه وجود خداوند قضیه ای بنیادین وگزاره ای پایه به لحاظ نظری نیست و نه با تجربه علمی و نه با استدلال به دست می آید و نه بداهت دارد، اما انگاره بنیادین روح و روان انسان است که چون عضوی روانی یا حتی غریزی همراه انسان است. لذا برای تحلیل مسائل دینی باید به درونه های روان انسان و ضمیر ناخودآگاه او و انگاره های بنیادین آن توجه کرد،نه به تصور خدای بیرونی که از آسمان به زمین آمده باشد. یونگ می گوید:" از تکرار این مطلب خسته نمی شوم که ، نه قانون اخلاقی ،نه تصور خدا ونه مذهب، هرگزانسان را از بیرون جلب نکرده اند ،مانند این که برای مثال ،از آسمان به زمین آمده باشند. به وارونه ،انسان در ابتدا همه ی این چیزها را در خود دارد.و ضمنآ به این سبب است که وی با استخراج این ها از خودش ، به آفرینش مجدد آنها دست می زند. بنابراین ،تصوری بیهوده است اگر فکر کنیم با اعلام جنگ علیه واپس گرایی و جهالت می توانیم از شر این اشباح رهایی یابیم. تصور خدا، پاسخ به عملکردی روان شناختی و مطلقآ ضروری است که ماهیتی غیر عقلانی دارد، و این تصور هیچ چیز مشترکی با تصور وجود خدا ندارد.در این مورد اخیر ، شعور انسان هرگز قادر به پاسخ نیست و عرضه ی دلیل در زمینه ی وجود خدا از آن هم ناممکن تر است. ضمنآ چنین دلیلی کاملآ بی فایده است ؛ زیرا تصور وجودی الهی و توانای مطلق ، اگر به صورت خودآگاه نباشد.دست کم به صورت ناخودآگاه در همه جا رواج دارد.(یونگ،ص 395 روح و زندگی،ترجمه دکترلطیف صدقیانی) لذا یونگ به عنوان یک روان شناس بر یک حقیقت علمی در روان انسان صحه می گذارد و خود هیچ علاقه ی خاصی به الهیات ندارد. ولودیمیر والتر اوداینیک می گوید: "یونگ هیچ علاقه ی خاصی به الهیات ندارد بلکه صرفآ به یک واقعیت عینی گردن گذاشته است."(والتراودانینگ، یونگ و سیاست ص 159،ترجمه علیرضا طیب) به همین سبب او کاری به نظریات دینی و الهیات نظری ندارد و یک حقیقت عینی را در روان انسان مطالعه می نماید. لذا یونگ بین "خدا" و "انگاره ی خدا" تمایز قائل می شود و وظیفه ی روان شناسی را به عنوان یک علم بررسی خصلت دینی روان و تآثیر و کارکرد انگاره ی خدا درروان انسان می داند نه اثبات یا رد واقعیت این انگاره. یونگ می گوید: "این تقصیر آلایش همیشگی شیء و انگاره است که مردم نمی توانند بین "خدا" و "انگاره ی خدا" تمایز قائل شوند ، و به این ترتیب فکر می کنند که وقتی کسی از "انکاره ی خدا" سخن می گوید ، از خدا سخن می گوید و توجیهات "خدا شناسانه" ارائه می دهد. روان شناسی به عنوان یک علم نمی تواند خواهان ذات انگاری hypostatization انگاره ی خداوند باشد. "(یونگ، صص 86-87 رویاها ،ترجمه دکتراسماعیل پور)


[تجربه ی دینی]
چون یونگ بین حقایق متافیزیکی و انگاره های بنیادین روح تمایز قائل می شود بحث از حقیقت خداوند و اثبات آن و مقولات درست و نادرست و نظریه پردازی پیرامون آنها را از نظر روان شناسی بیهوده و عبث می داند. از نظر او وجود خدا اثبات خدا نیست، بلکه تجربه خدا است.او می گوید:" تا هنگامی که دین تنها به صورت باور و بیرونی است ،و تا وقتی که عملکرد دینی ،تجربه ای از روح شخصی نیست، هیچ چیز اساسی به وجود نمی آید. ... کسی از طریق تجربه شخصی به آن واقف نیست، می تواند در نهایت خداشناسی فاضل باشد،اما کمترین تصور از آنچه که دین است ندارد. ... دین پدیده ای روانی است که هیچ گونه وجه اشتراک با مقوله درستی یا حقیقت عینی ندارد . ... در سطح زندگی دینی ،ما با پدیده ها و واقعیت ها سروکار داریم نه با فرضیه های قابل گفتگو ."(یونگ، روح و زندگی صص 414- 419،ترجمه دکتر لطیف صدقیانی) از همه ی این مطالب معلوم می شود که نظریات یونگ پیرامون مسائل دینی و انگاره های بنیادین روان ،تحلیلی روان شناختی است و نباید نظریات او را جزو مسائل فلسفی و کلامی و فرضیه بافی پیرامون الهیات تلقی کرد. او با تمایز بین خدا و انگاره خدا در روان انسان به عنوان یک پدیده ی روانی می پردازد. و به تعبیر خودش نه به طور مثبت و نه منفی در مورد واقعیت خدا و دین به عنوان حقایق دینی مطلقآ چیزی نمی گوید. او این مطلب را به دلیل خلطی که مردم بین خدا و انگاره خدا می کنند ، در آثار خود شرح و بسط می دهد و به قول خودش از تکرار آنها خسته نشده و می گوید:" اشتباهی تأسف بار خواهد بود که مشاهدات مرا نوعی دلیل وجود خدا بدانند.آنها تنها اثبات تصویری انگاره ای از " الوهیت" هستند، و این تمام چیزی است که به باور من ،ما می توانیم به نحو روان شناسانه در باره خدا بگوییم. صلاحیت روان شناسی به عنوان علمی تجربی ،فقط تا حدی پیش می رود که بتواند بر اساس تحقیقات تطبیقی معلوم کند که برای مثال ،سنخ یا " اثر"ی که ما در روح پیدا می کنیم دقیقآ می تواند یا نه تصویر خدا باشد.این موضوع مطلقآ و نه به طور مثبت و نه منفی به مفهوم هیچ چیز در مورد امکان وجود خدا نیست، همان گونه که انگاره ی بنیادین " قهرمان" دلیل بر وجود حقیقی و ملموس وی نیست."(یونگ، صص 394-393 روح و زندگی،ترجمه دکتر لطیف صدقیانی)

نتیجه اینکه یونگ درباره انگاره خدا و خصلت و کارکرد دینی روان انسان از بعد روان شناختی بحث می کند و از مباحث او نمی توان مسائل فلسفی و کلامی مبنی بر اثبات یا انکار خدا را استنتاج کرد. البته یونگ حقایق متافیزیکی را رد نمی کند و منکر این مسئله نیست که ممکن است در پس تجربه ی دینی حقیقتی نیز وجود داشته باشد. اما مسئله ی او حقیقت یا عدم حقیقت حقایق متافیزیکی بیرون از انسان نیست، که از قضا حقایق متافیزیکی را به عنوان امری بی فایده که حتی مانع رشد و شکوفایی انسان می شود به عمد نادیده می گیرد" برای او اگزیستانس (وجود)، هم معنا و مترادف با تجربه است. پس وجود خداوند مترادف و هم معنا است با تجربه خداوند. خدا مورد و موضوع تجربه ای است شخصی . خدای یونگ درون جان آدمی جای دارد. و یونگ آن دید متعصبی که خدا را بیرون از بشر می بیند، نابینایی اصولی می نامد.خدا از آن روی درون جان آدمی است که به زبان روان شناختی ،تصویر خدا(=صورت الهی ) مجموعه پیچیده ی اندیشه هایی است که سرشت سرنمونی دارند و میزان معینی از انرژِی بکار رفته در فرافکنی را باز می نمایانند. روح آدمی می باید فی نفسه توانایی ارتباط با خدا را داشته باشد، یعنی قوه ایجاد مراوده و همدلی با تصویر خداست که به بیان روان شناختی این مراوده را برقرارمی سازد. بنا براین به این پرسش که خدا چیست ؟ پاسخ می دهیم که خدا ژرف ترین و بی میانجی ترین محرمیت روح آدمی است"(مورنو،صص103-104 ،ترجمه داریوش مهرجویی) از نظر او وجود خدا تجربه خدا است. همان طور که یونگ می گوید دین چون اندامی روانی – پیش تعقلی است که با درونه های ناخودآگاه جمعی در ارتباط است و از راه تجربه و شهود و اصطلاحآ وحی درونی از ناخودآگاه شخصی تراوش می نماید ." دین با درونه های ناآگاه جمعی در ارتباط سرراست است. ولی مهم اینکه این درونه ها یا محتویات را چگونه می توان شناخت؟ این درونه ها را می توان از راه مکاشفه شناخت.مکاشفه ای که مسیحایی نیست، یعنی مستلزم خدایی که وجودش خارج از انسان وجهان است، بر من نیست.در واقع مکاشفه ی یونگ پدیده ای است شخصی و یگانه که هر کس اگرقادر باشد،می تواند آن را تجربه کند.این تجربه ی یگانه ،رازهای پنهان نهفته در ناآگاه را مکشوف می سازد.مکاشفه ،بیش از هر چیز ،حجاب برگرفتن از ژرفنای روح بشر و عیان کردن ماهیت آن است؛ بنابراین رویدادی است اساسآ روان شناختی – هر چند که این تعریف به ما نمی گوید که مکاشفه چه چیز دیگری می توانست باشد" به بیان دیگر " دین مشاهده ی دقیق و سنجیده آن چیزی است که رودلف اُتو به درستی آن را امر نومنی (naminosum) نامید ، یعنی عامل یا اثری بسیار پویا و توانا که حاصل کنش خودسرانه اراده نیست ، بل ، به عکس ، فرد آدمی را ، که بیشتر قربانی اوست تا خالقش ، یکسره فرا می گیرد و مهار می کند ." تجربه دینی ،تجربه ای آنچنان قوی است که تأثیرات روان شناختی عمیقی به جا گذاشته ، باعث دگرسانی شخصیت انسان و دگرگونی آگاهی می شود.ریشه ی دین وحی و مکاشفه است .پس ماهیت دین و در نتیجه ماهیت خدا ، در زبان روان شناختی همه بستگی به ماهیت محتویات ناآگاه جمعی دارد؛ و وقتی در اثر وحی و مکاشفه گنجینه های ذخیره شده در ژرفنای روان انسان گشوده و سرریز می شوند، این محتویات نیز به حیطه آگاهی نفوذ می کنند."(مورنو، صص 93-94 ،ترجمه داریوش مهرجویی)

لذا دین پدیده ای روانی است که به آگاهی ربطی ندارد و ماهیتی پیش-تعقلی دارد و هیچ اشتراکی با مقولات درستی یا حقیقت عینی ویا نظریات قابل صدق و کذب ندارد، بلکه پدیده ای حیاتی است که همانطور که یونگ می گوید با وحی و مکاشفه خود را بر ما آشکار می نماید."تجربه ی دینی از قوانین کلی حاکم بر فعالیت ضمیر ناآگاه پیروی می کند. ...جدا و مستقل از نظارت و کنترل ذهن و قدرت های خودسرانه ی اراده."(مورنو، ص 95 ، ترجمه داریوش مهرجویی) دین از فعالیت ضمیر ناخودآگاه انسان سرچشمه می گیرد و محتویات آن با کشف و شهود عیان و سپس به زبان نمادین بیان می شود تا انسان سرگشته و حیران را با سرچشمه ی زندگی و زیبایی و معنا آشنا نماید. به همین سبب تجربه ی دینی سرشار از علائم حیاتی و معنا بخشی به زندگی است تا انسان ازسرگردانی و شرور و رنج ها قدری رهایی یابد و زندگی قابلیت و ارزش زیستن داشته باشد . به قول یونگ :" موضوع اعتقاد دینی نیست ،بلکه تجربه است.تجربه ی دینی تجربه ی مطلقی است که چون و چرا بر نمی دارد. ایراد کننده فقط می تواند بگوید که چنین تجربه ای به او دست نداده است.آنگاه طرف مخاطب او خواهد گفت: متأسفم اما به من دست داده است. علی رغم آنچه دنیا در باره تجربه ی دینی فکر کند، کسی که این تجربه به او دست داده باشد صاحب گوهر گران بهایی است، یعنی صاحب چیزی است که به زندگی معنی می بخشد، بلکه خود سرچشمه ی زندگی و زیبایی است و به جهان و بشریت شکوه تازه ای می دهد.چنین کسی دارای ایمان و آرامش است.حال برچه اساس و مبنایی می توان گفت که یک چنین زندگی مشروع نیست؟ آیا برای پی بردن به حقایق ابدی هیچ حقیقتی بهتر از آنچه دستگیر و کمک انسان در امر زندگی باشد وجود دارد."(یونگ، ص 123 روانشناسی و دین،ترجمه فواد روحانی)

تجربه ی دینی زمانی رخ می دهد که جامعه آبستن بحران ها و تحولات بیرونی و درونی باشد. یعنی در دوران بحران ارزش ها و اعتقادات ،دوران سرگشتگی ها و افسردگی ها و استرس ها ، دوران جنگ و گریز و فشارهای روانی، امید و انتظار و آمادگی پذیرش و دریافت فرمان خدایان و ... کشف و شهود و وحی دینی و امور قدسی و پیام خدایان رخ می نمایاند. یونگ می گوید :" در طول دوران سرگشتگی و فشار روانی گسترده ،داستان هایی معجزه آسا درباره ی مداخله ی قریب الوقوع موجودات فرا زمانی یا قدرت های " آسمانی " پا می گیرد. زیرا فرافکنی پندارهای بصری در آسمان ،پدیده ی تازه ای نیست.به عقیده ی یونگ بخش قابل ملاحظه ای از طالع بینی بر پایه ی فرافکنی های ناخودآگاهانه و احتمالاً هم زمان انگارانه ی تصاویر بسیار عاطفی در آسمان شب بوده است- و در برهه های مختلف در طول تاریخ رخ داده است."(والتر اودانینگ، ص 141 یونگ و سیاست،ترجمه علیرضا طیب)

در طول دوران سرگشتگی و فشار روانی ، وقتی انرژی روانی ناشی از ضمیر ناخودآگاه فرصت و توان ظهور و بروز پیدا نماید خلاقیت های درونی ضمیر ناخودآگاه محتویات و حقایق بزرگ روانی را آشکار می نماید که از انگاره های بنیادین ناخودآگاه سرچشمه گرفته اند. اگر این انرژی روانی نتواند آزاد شود وعوامل مختلف بیرونی و درونی آن را سرکوب نماید، فرد دچار بحران و خودتخریبی و گسستگی شخصیت می شود.نتیجه اینکه به قول یونگ ریشه ی دین وحی و مکاشفه ی درونی است وماهیت آن نیز بستگی به ماهیت محتویات ناخودآگاه جمعی دارد و با وحی و مکاشفه گنجینه های ذخیره شده در ژرفنای روان انسان گشوده و سرریز می شوند و به حیطه ی آگاهی نفوذ می کنند. آنگاه "ناآگاه جمعی ،به صورت چیزی آکنده از قدرت، با حسی از رمز و راز و با احساس های قوی ،خود را آشکار می کند.این گونه تجربه ی انسانی رایونگ تجربه ی دینی می نامد، و عواملی که این تجربه را سبب می گردند،سرنمون های ناآگاه جمعی می داند. درونه ها و اندیشه هایی که در آگاهی پدیدار می شوند خدایانند:" خدایان تشخص یافته های ناآگاه جمعی اند، و از خلال کرد و کار ناهشیارانه روان آدمی خود را به ما می نمایانند."(مورنو، ص94،ترجمه داریوش مهرجویی)

[ بیان ، تعبیر و تفسیر تجربه دینی ]
ازآنجا که انسان موجودی آگاه و خردورز است هر حادثه و رویداد و تجربه ای را در قالب زبان و فرهنگ و معارف و نیازهای زمان خود تعبیر و تفسیر می کند و به بیان در می آورد.عرفا معتقدند تجربه ی دینی از نوع احساسی است که به بیان در نمی آید ،یا بیان آن جز در قالب تعبیر و متناسب درک و فهم زمانی- مکانی غیر ممکن است. برخی بر این اعتقادند که وحی قدسی ،نه تنها انزال کلمات خداوند است،بلکه انزال مفاهیم ومعارف و قوانین و احکام جاودان و فرا تاریخی نیز هست. هر چند چنین ادعایی هیچ قرینه ای در تاریخ ندارد و به لحاظ عقلانی و علمی غیر قابل اثبات و حتی غیر عقلانی است ، تاریخی بودن متون مقدس و خطاهای درون آنهانیز بر دروغ بودن چنین ادعایی گواهی می دهد.حداکثر به قول شلایرماخر متون مقدس چیزی جز جنگی خطا پذیر از زندگی قدیسین نمی باشد. البته این خطاها در متون دینی ،دین را از دینیت نمی اندازد و حتی درستی آنها نیز دین را دین تر نمی کند. زیرا دین به قول آقای شبستری موضوعیت ندارد،بلکه طریقیت دارد. به تعبیر دیگر دین نوع و نحوه ای از زیست و سلوک معنوی را بیان می کند و نشان می دهد . این بیان تاریخی است و تجربه ی دینی متناسب فکر و فرهنگ و ارزش ها و علوم و خلاقیت و به طور کلی عقلانیت زمان بیان و تعبیر و تفسیر می شود. یونگ به این مسئله نیز توجه نموده است. از آنجا که تجربه ی دینی چیزی جز فرافکنی ضمیر ناخودآگاه و آزاد شدن انرژی روانی آن نمی باشد،از نظر یونگ :"ذهن خردورز می باید همواره با ضمیر ناآگاه در تماس باشد و بر حسب طبیعت ضمیر ناآگاه احکام دینی را تجربه کند و به ضابطه در آورد. "(مورنو،ص100،ترجمه داریوش مهرجویی )تجربه ی دینی محصول سرنمون ها و انگاره های بنیادین پیش تعقلی می باشند که در زمان های خاصی یعنی بحران ها ،دوران های سرگشتگی ، استرس ها و فشارهای روانی بروز و ظهور می نماید و ذهن خردورز آنها را متناسب عقل زمان،علم زمان و عدل زمان یا احکام شناختی جمعی و انتظارات آموخته شده ،به ضابطه در می آورد.همان طور که یونگ می گوید با تجربه ی دینی محتویات ضمیر ناآگاه و ذخایر و گنجینه های پنهان آن آشکار می شود. ذهن خردورز به تعبیر یونگ در یک تماس هماهنگ و بر حسب طبیعت ضمیر ناخودآگاه آن را در قالب مفاهیم و تعابیر نمادین، بیان می کند.او بر عصری بودن و نسبی بودن شکل و محتوای این بیان و تفسیر توجه کرده است و در این زمینه می گوید:" ... البته شکل،محتوا و تفسیر آنها همواره بیانگر نیازهای دوره ی وقوع آنها و سازگار با جهان بینی همان دوره بوده است. برای نمونه ،داستان پایان یافتن قریب الوقوع جهان در نتیجه ی مداخله ی الهی که در دوران گذار آمیخته بر سرگردانی ظهور مسیح رواج پیدا کرد برای بیشتر انسان های روزگار ما پذیرفتنی نیست. اما تفسیر " علمی " و تکنولوژیک پندارهای بصری امروزی در قالب بشقاب های پرنده آنها را حتی برای مارکسیست ها هم پذیرفتنی می سازد."(والتر اودانینگ، ص 141 یونگ و سیاست،ترجمه علیرضا طیب)

از آنجا که دین با درونه های ضمیر ناخودآگاه سروکار دارد و پاسخی به نیازهای بنیادین روان انسان است، تا انسان در زندگی به امید و آرامش دست یابد ، نباید و نمی توان آن را به فرضیه هایی راجع به عالم واقع و احکام اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و مدیریتی تقلیل داد. همان طور که یونگ گفته است :" دین پدیده ای روانی است که هیچ گونه وجه اشتراکی با مقوله درستی و حقیقت عینی ندارد."(یونگ، ص 412 روح و زندگی،ترجمه دکتر لطیف صدقیانی) کسانی که آیات دینی و مطالب متون مقدس را با علوم طبیعی تطبیق می دهند ، دین را با فرضیات علمی اشتباه می گیرند.نمی دانند که فرضیات علمی قابل تشکیک و ابطال پذیر هستند و تغییر می نمایند. اظهار نظر خطا ناپذیر فرا تاریخی راجع به طبیعت و اجتماع و اقتصاد و ... وجودخارجی ندارد . به فرض وجود نیز دین را دین تر نمی کند. هر چند که عدم انطباق طبیعیات متون مقدس با علوم طبیعی ،کذب چنین ادعاهایی را نشان می دهد. اظهار نظر ادیان راجع به طبیعت در واقع تفسیر تجربه ی دینی پیامبران با توجه به عقل زمان و عدل زمان است که به نحوی عرضی صورت گرفته است. اما اگر بیان آنها را از تجربه ی دینی شان به قول یونگ در شکل و محتوا و تفسیر سازگار با نیازهای عصر و دوره ی وقوع آنها و سازگار با جهان بینی همان دوره بدانیم ، می توانیم در هر عصر و دوره ای متناسب عقل زمان و عدل زمان و نیازهای آن دوره ، بیان و تعبیر و تفسیر عقلانی و خردگرایانه از تجربه دینی خود ارائه نماییم و ناسازگاری دین ورزی را با عقلانیت به هماهنگی و سازگاری تغییر دهیم. همین افراط سنت گرایان در قدسی و آسمانی دانستن متون مقدس و اصرار بر خطا ناپذیری آنها در همه ی وجوه و فراتاریخی دانستن تعالیم و احکام و مطالب آن در زمینه های طبیعیات وشمول گرایی آنها در اجتماعیات، موجب شد که متفکران عصر روشنگری نادرستی متون دینی در زمینه های علمی را ، دلیل نادرستی دین و عدم انطباق آن با عقل بدانند و نوعی دین زدایی و دین ستیزی افراطی نیز از سوی دیگر به وجود آید و به قول یونگ افراط در عقلانیت و علم گرایی موجب نوعی نابینایی اصولی در زمینه ی دیانت و غفلت از یک نیاز بنیادین شود و بیماری های روانی را در عصر مدرن دامن بزند. یونگ می گوید :" تجربه ی عملی نشان می دهد که بسیاری از روان نژندی ها زادۀ اساساً این امر واقع است که مردمان از فرط سودای طفلانه برای روشنگری عقلانی از دیدن انگیختارهای دینی خود عاجز می گردند... نگرش دینی و همان را ...نتوان به هیچ روی نادیده گرفت. " بنابراین ،علت فقر موجود ( دربارۀ نگرش دینی ) را می باید در رویکرد صرفاً عقلانی انسانی نسبت به این مسئله دید؛ که چگونه نیازهای ناهشیار آدمی را از قلم انداخته، و از انسان ،چنان چه هست، بت واره ای مطلق ساخته است."(یونگ، ص 263 یونگ،خدایان و انسان مدرن،ترجمه داریوش مهرجویی)

[نقد مدرنیته ، انسان نوگرا و گسست از سنت]
یونگ در مقام آسیب شناسی عصر مدرن بر این اعتقاد است که وقتی روح انسان از خدا و مفاهیم متعالی دینی خالی شود جای او را جانشینی ناهشیار پر می کند. در این صورت انرژی روانی ناخودآگاه محروم از خدا و عوامل قدسی آرامش بخش وسد و حصار دگم ها به ایدئولوژی های مدرنی نظیر فاشیسم و کمونیسم و... به تعبیر یونگ هیولاهای مدرنی پناه می برد که حیات و هستی انسان را به خطر می اندازند. همان طور که به تکرار آمد ، دین از درونه های ضمیر ناخودآگاه سر می زند و انگاره ی بنیادینی است که چون عضوی روانی و غریزی در انسان ماندگار است. عقاید دینی نیز هرچه با درونه های ضمیر ناخودآگاه منطبق تر باشند و بهتر نیازهای درونی انسان را بیان نمایند ، ماندگارتر خواهند بود. به عبارت دیگر چون دین عضو غریزی روان است و غریزه نیز به تعبیر یونگ " هر گونه کشش بدون اراده به سمت فعالیت های مشخص است و همه ی فرایندهای روانی چون دین که انرژی شان زیر کنترل خودآگاه نیست غریزی هستند. " (رجوع شود به یونگ و سیاست پاورقی ص 192ترجمه علیرضا طیب ) یونگ چنان تغییر را در مسائل دینی کند و بطئی می داند که به شکل افراطی معتقد است از پس این همه روشنگری و عقلانیت" از روزگار قدیم تا کنون حتی یک خرافه هم از مجموع خرافات جهان کم نشده است " و طالع بینی هم " از اعماق جامعه سر بر می آورد. ... و درِ همان دانشگاه هایی را می زنند که حدود 300 سال پیش ، از آنها بیرونش انداخته بودند."(والتر اودانینگ، ص 132 یونگ و سیاست ترجمه علیرضا طیب) یونگ غفلت و سرکوب غریزه ناخودآگاه دینی را یکی از اشتباهات انسان مدرن و نوگرا می داند ودر مقام " علت " و " تأثیر" پذیری توجه به ناخودآگاه و کارکردهای دینی روان را گوشزد می نماید. به همین سبب معتقد است که انسان مدرن از شوک روانی و بلاتکلیفی و حتی اسکیزوفرنی رنج می برد و برای رهایی از این رنج به خدایان دروغین و بهشت های زمینی و گزاف های آرمانی پناه می برد . " شعف و سروری که در نتیجه ی آگاهی روشن از حال و آزادی از گذشته به انسان نوگرا دست می دهد هر اندازه هم که باشد بزودی نابجا به نظرش می رسد :تنها کافی است اندکی درباره ی این واقعیت به تأمل بنشیند که پس از نزدیک به دوهزار سال آرمان باوری مسیحی آنچه حاصل شده نه بازگشت به مسیح و برپایی ملکوت خداوند در زمین بلکه ظهور جباران ، دولت های بی خدای توتالیتر ،و قتل عام های توده ای سازمان یافته بوده است. از قرار معلوم روحیه ی دوران پس از مسیحیت چیزی نیست جز " روحیه ی نابجای نخوت ،جنون ،پریشان خاطری، بی اخلاقی تبهکارانه و خشک اندیشی اصول پرستانه؛ گزاف های آرمانی که تنها به کار آن می آید که یکجا به خورد انسان توده ای امروز داده شود .انسان نو درنتیجه ی وقوف به این واقعیات،تردید در همه ی آرمان های گذشته و حال، و بدبینی نسبت به آخرین تمهیدات تسکین بخش، از شوک روانی شدیدی رنج می برد و در نتیجه در نوعی بلاتکلیفی و اندوه بسر می برد. "(والتر اوداینینگ، ص 121 یونگ و سیاست،ترجمه علیرضا طیب)

یونگ ایدئولوژی ها و پدیده هایی نظیر کمونیسم، فاشیسم و سلاح های هسته ای را نمونه های بارز انحطاط عصر ما می داند .عقل گرایی عصر روشنگری با شناخت طبیعت و غلبه بر آن و تغییر آن دنیای بیرونی ما را دگرگون کرد ونوعی غرور علمی بوجود آورد که موجب غفلت از دنیای درون و ضمیر ناخودآگاه و نیازهای درونی آن شد. به دیگر بیان عقل گرایی علمی دنیای بیرون را آباد کرد و از آبادانی دنیای درون غافل شد. با این همه یونگ بر بازگشت به گذشته و احیای تعالیم مذاهب رسمی گذشته باور ندارد. زیرا بسیاری از آن اعتقادات و تعالیم و مناسک و احکام دینی گذشتگان نه تنها اعتبار عقلانی و علمی خود را از دست داده اند که حتی اعتبار روان شناختی خود را نیز ازدست داده اند . مذاهب امروز غرب مانند مذهب رُم ، اعتبار روان شناختی خود را در چشم بسیاری از مردم از دست داده اند و به نهادهایی تبدیل شده اند که صرفاً به آیین ها و مناسک علمی توجه دارند. از همین روی،امروزه به هر جا سر می کشند و"انواع باورهای مذهبی را آزمایش می کنند،گویی این باورها را نیز می توان مانند تن پوشی کهنه در آورد و به کناری انداخت"(والتر اوداینینگ، ص131 یونگ و سیاست،ترجمه علیرضا طیب)

یونگ علت بنیادگرایی را همین ورشکستگی ادیان نهادینه شدۀ تاریخی و به تبع آن ورشکستگی سازمان های مذهبی رسمی و حوزه های دینی سنتی و تعالیم غیر عقلانی آنها می داند. او می گوید:" شگفت نیست که سازمان های مذهبی که اکنون از نظر روحی ورشکسته شده اند نقش فعالی در سیاست به عهده می گیرند، ولی این کار موجب تقویت تردیدهای انسان نو می شود و مذهب را هم پایه ی سیاست در نظر او مشکوک جلوه می دهد ."(والتر اوداینینگ، ص 131 یونگ و سیاست،ترجمه علیرضا طیب)

یونگ علی رغم انتقاداتی که به دوران مدرن دارد با توجه به رویکرد معرفت شناختی مدرن و عقلانی خود هرگز چون سنت گرایان تمامی مدرنیته را به زیر سؤال نمی برد و از سنت دفاع نمی کند و خواستار بازگشت به سنت نیست. بلکه برعکس پیروی کور از رسوم و آداب و سنت ها را محافظه کاری و عقب ماندگی و واپس گرایی می داند و به شدت با آن مخالف است و خواستار نواندیشی و نوگرایی و خلاقیت است. او می گوید:" هر جا پیروی کور از رسوم و سرکوب تعارضات و کشش های نو در میان باشد نشانی از خلاقیت نیست. "(والتر اوداینینگ ، ص183 ، یونگ وسیاست ، ترجمه علیرضا طیب) اما او توجه دارد که در مقام علت ها و تأثیر پذیری ها پیوست هایی با گذشته وجود دارد و حذف و نادیده انگاشتن آنها تقریباً غیر ممکن و حتی شاید غیر ضروری باشد اما در مقام دلیل نباید به مرجعیت غیر عقلانی سنت ها تن داد . او می گوید :" گریختن از قدرت ناخودآگاه جمعی تقریباً هرگز ممکن نیست... فرد، تنها می تواند نگرش خویش را تغییر دهد و بدین وسیله خود را از سقوط ساده دلانه در دام یک کهن الگو و ناچار شدن از ایفای نقشی که تاحدودی به زیان انسانیت اوست در امان نگه دارد ." فرد باید به ضعف خویش در برابر نیروهای ناخودآگاه اعتراف کند ."(والتر اودانینگ ، ص45، یونگ وسیاست ، ترجمه علیرضا طیب) او چون انسان را موجودی دیالکتیکی وعلی رغم غرایز و ناخودآگاه تحول پذیر و خلاق و نوآور می داند ، این محافظه کاری و تن دادن به مرجعیت کهن الگوها و سنت ها را نقد می کند و کسانی را که از طرح نو ، ایده ی نو و خلاقیت هراس دارند ، افراد محافظه کاری می داند که چون نمی توانند خود را با چیز های جدید یا بزعم خودشان بیگانه وفق دهند یا دچار نوعی روان نژندی می شوند ، یا اگر توانایی بیابند بنیادگرا شده و خواستار بازگشت به سنت می شوند . اما بر عکس آن انسان نوگرای خودآگاه، آگاهی خود را از کهن الگوها ی ناخودآگاه آزاد می کند و در مقام دلیل مرجعیت آنها را می شکند و به تعبیر یونگ زنجیر های ساده غریزگی را پاره می کند . او این محافظه کاری و پیروی از کهن الگوهای غریزگی و راه رهایی از آن را چنین توصیف می کند :" غریزه ها تنها برای ماهیتی کافی هستند که در مجموع ، همیشه به صورت خود باقی بماند. فردی که وابستگی بیشتر به ناخودآگاه دارد تا به یک گزینش خودآگاه ، به سوی محافظه کاری روانی کاملاً مشخصی ، گرایش پیدا می کند . به همین سبب انسان های بدوی ، حتی در طی هزاران سال خود را تغییر نمی دهند، و به همین خاطر،از هر چیزی که بیگانه و فوق العاده باشد هراس دارند. این امر می تواند آنها را به عدم وفق دادن کشانده و موجب ایجاد بزرگترین خطرات روحی یعنی نوعی روان نژندی nevrose شود. آگاهی بالاتر و وسیعتر ،به سبب همانندی با چیزی که بیگانه است،گرایش به خودگردانی و طغیان علیه خدایان قدیم دارد،که چیزی به جز نیروهای الگویی ناخودآگاه نیستند که تا به این هنگام خودآگاهی را تحت وابستگی خود داشته اند. هرچه خودآگاه و همزمان با آن ، اراده ی خودآگاه تواناتر و مستقل تر باشد ، ناخودآگاه خود را در پشت صحنه سرکوب شده تر می یابد ،و امکان تشکیل خودآگاه که با سهولت بیشتری خود را از الگوی ناخودآگاه رها می کند ، پیدا می شود.و بدین سان ،خودآگاه به آزادی بیشتری دست می یازد و زنجیره های ساده غریزگی instinctivite را پاره می کند تا به حالت بدون غریزه یا در برابر غریزه برسد."( یونگ ،ص 55 روح و زندگی،ترجمه دکترلطیف صدقیانی) از نظر او انسان نوگرا از گونه ای خودآگاهی برخوردار است که او را از انسانی که صرفاً از روی اتفاق در زمان حاضر زندگی می کند متمایز می نماید. او شرح جامعی از انسان روزگار نو یا نوگرا ارائه می دهد و نشان می دهد که انسان نوگرا و خردورز در مقام دلیل خواستار مرجعیت پارادایم سنت های گذشته نیست و سنت ها و ارزش های گذشته از نظر او جز از نظر تاریخی ارزشی ندارند . او به صراحت می گوید که انسان خردگرای مدرن کاملاً خود را از اسارت قید و بندهای سنت رها کرده است. " تنها" انسان روزگار نو از آن نوع خودآگاهی که متعلق به حال حاضر است بهره دارد او به عوامل تعیین کننده ی نگرش ها و رفتارهای خویش کاملاً واقف است و بنابراین تنها اوست که می تواند با مشکلات واقعی امروز دست و پنجه نرم کند . ارزش ها و تلاش های گذشته دیگر جز از نظر تاریخی توجه او را به خود جلب نمی کنند. او به عمیق ترین معنای کلمه " غیر تاریخی " شده است و خود را از توده ی انسان هایی که کاملاً اسیر قید و بند سنت هستند جدا ساخته است ."(والتر اوداینینگ، ص 127 یونگ و سیاست،ترجمه علیرضا طیب) البته او باز هم تذکر می دهد که نفی مرجعیت پارادایم سنت به مفهوم نفی همه ی سنت ها از حافظه ی تاریخی نیست.او انسان نوگرا را که دارای ویژگی خلاقیت و نوآوری و کاردانی و عقلانیت است و به سنت ها نیز احترام می گذارد و ساده زیست است، از نوگرایان دروغین که جز فضل و افاده فروشی و ظاهر گرایی و مدگرایی از نوگرایی چیزی نمی دانند ، متمایز می کند." انسان روزگار نو... خود را از نوگرایان دروغین متمایز می سازد و از بابت پیوند گسستن از سنت به نحوی پوزش خواهی می کند. ... انکار گذشته تنها برای تظاهر به آگاهی از حال ، بی معنی و از ویژگی های نوگرایان دروغین است. برای انسان نوگرای راستین، حال نه تنها درمقام انکار گذشته معنا دارد بلکه به معنی گذاری سازنده از گذشته به آینده است. یکی از معیارهای عالی برای تشخیص انسان روزگار نو از مدعیان دروغین نوگرایی ، خلاقیت مبتنی بر کاردانی است . ... انسان نوگرای راستین را اغلب باید در میان کسانی یافت که خود را کهنه پسند می خوانند . ...انسان نو به معنای تام کلمه کاردان است.او به اندازه ی دیگر مردم و حتی اندکی بیش از آنان به فرهنگ خود وفادار مانده است ( روشن است که در اینجا معیار حاکم، موفقیت مادی یا استقبال مردمی نیست) و بدین ترتیب جبران گسستن از گذشته را می کند و تا حدودی این کار خود را توجیه می نماید ."(والتر اوداینینگ، ص128 یونگ و سیاست،ترجمه علیرضا طیب) می بینیم که یونگ در مقام دلیل و از موضع معرفت شناختی و عقلانی به گسست از سنت معتقد است و از موضع علت ها به سنت احترام می گذارد،تا هم تحولات تکاملی تاریخی معرفت شناختی را توضیح دهد و هم علت دیرپایی کهن الگوها و انگاره های بنیادین موجود در ناخودآگاه را که تا به امروز دوام آورده اند، تبیین نماید.

[ سخن آخر، تذکردونکته ]
درآخرتذکر دو نکته ضروری به نظر می رسد:1- تذکراول این است که دیدگاه ها ورویکرد یونگ نیز همچون همه ی متفکران عاری از انتقاد نیست. بسیاری از روانشناسان ازدید گاه او دفاع کرده اند و در تایید نظریه ی کهن الگوی او از حیوانات واعمال غریزی آنها نمونه های بسیاری ذکر کرده اند. عده ای نیز نظر او را نقد کرده اند.برای مثال ژان پیاژه مراحل رشد وتحول شناختی کودکان را به مراحل شهودی،تفکرعینی وانتزاعی تقسیم می کند ومعتقد است که استفاده ی کودکان از اسطوره وداستان های جن وپری در مرحله ی شهودی برخلاف نظریونگ گواهی بر تجلی یک کهن الگو یا تصاویر از پیش شکل یافته نیست بلکه راهی است به سوی چیزی واقع گرایانه تروقابل درک تر که شاخص تفکیک تدریجی خود از جهان بیرون وتحول به مرحله ی تفکر عینی است.( پالمر،ص245،ترجمه دهگانپور،دکترمحمودی) جی.اس.کرک نیز در مورد نظریه کهن الگوی یونگ وپذیرش آن به عنوان شکل وجودی ذاتی روح و روان انسان که مافوق وخارج از تجربه ی ما است و به صورت ناشناخته و فرا تجربی پذیرفته شده است می گوید :"هم علت وهم معلول ، در درون لایه های تجربه ی مشترک ما ، بویژه ، تجربه ی سالهای نخستین زندگی ما ، نهفته اند و به وسیله ی حوزه ی دیگری که به طور مستقیم برای ما محسوس نیست ، قابل توضیح نیستند ."(پالمر- ص247 ، ترجمه محمد دهگانپور، دکترغلامرضامحمودی)انتقاد دیگری که وجود دارد این است که نظریه کهن الگوی یونگ قادرنیست علل الحاد ملحدین وکسانی را که دغدغه ی دینی ندارند توضیح دهد.مثلا فردی چون راسل نه تنها دین ندارد بلکه دین را نیززائیده ی ترس وجهل می داند.یا دانشمندی چون داروین نیزبه تدریج به بی دینی گرایش می یابد تا جائی که نام خدا و خالق را در چاپهای بعدی، ازآثارش به عنوان مفاهیمی بی مورد حذف می نماید.یونگ به عمد واژه ی دین را چنان گسترده می کند وتوسع معنا می دهد که هر نظامی از اندیشه را شامل می شود.در چارچوب نظریه یونگ شاید پاسخ این باشد که اولا این نقدها دردرون یک ایسم وایدئولوژی ویا یک دگم صورت می گیرد که خود جانشین ناهشیاردگم دینی شده است.دوما از کجا معلوم ویا چگونه ممکن است که فردی دغدغه ی معنا و درد جاودانگی وسایرمفاهیم دینی را نداشته باشد ویا به زبان دینی نیندیشیده باشد؟ او موضوع را موقتا به حالت تعلیق وتعطیل درآورده است. این نقدها چه درست باشند چه نادرست ، نشان می دهند که عقلانیت انتقادی هیچ مرجعیتی را به رسمیت نمی شناسد وکاروان علم همه ی سد وحصارها

/ 0 نظر / 38 بازدید